تبليغاتX
...تو را من چشم در راهم
























...تو را من چشم در راهم

...علی شریعتی،فریدون مشیری،سهراب سپهری و

 

می رفتیم ، و درختان چه بلند ، و تماشا چه سیاه!

راهی بود از ما تا گل هیچ.

مرگی در دامنه ها ، ابری سر کوه ، مرغان لب زیست.

می خواندیم: « بی تو دری بودم به برون ، و نگاهی به کران ، وصدایی به کویر.»

می رفتیم ، خاک از ما می ترسید ، و زمان بر سر ما می بارید.

خندیدم : ورطه پرید از خواب ، و نهان آوایی افشاندند.

ما خاموش ، و بیابان نگران ، و افق یک رشته نگاه.

بنشستم ، تو چشمت پر دور ، من دستم پر تنهایی ، و زمین ها پرخواب.

خوابیدم. می گویند : دستی در خوابی گل می چید.

                                                               " سهراب سپهری "

نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 توسط مسعود| |

 

 

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند

 ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است

"تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم

                                                      " دکتر علی شریعتی "

نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 توسط مسعود| |

به ما می گفتند :
نباید پپسی بخورید گناه دارد!
وقتی به تهران آمدم ، اولین کاری که کردم
از یک دست فروش یک پپسی گرفتم
درش تالاپ صدا داد و باز شد
بعد که خوردم دیدم خیلی شیرین است
آن روز نتیجه گرفتم که :
گناه خیلی شیرین است.

حـسیـن پـناهی

نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391 توسط دریا| |

لمسِ تن تو

شهوت است و گناه

حتی اگر خدا عقدمان را ببندد

داغیِ لبت ، جهنم من است

حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند

هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست

حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد

فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است

حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس

خاتون من!

حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،

یک بوسه

ـ یک نگاه حتی ـ حرامم باد !

اگر تو عاشق من نباشی ..


احــــمد شـــامــلو

نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 توسط دریا| |

 

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک میکنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

واندکی سکوت......

                                          " حسین پناهی "

نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1391 توسط مسعود| |

فرسوده پای خود را چشمم به راه دور

تا حرف من پذیرد اخر که : زندگی

رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود


دل را به رنج هجر سپردم ولی چه سود

پایان شام شکوه ام

صبح عتاب بود


چشمم نخورد اب از این عمر پر شکست:

این خانه را تمامی پی روی اب بود


پایم خلیده خار بیابان

جز با گلوی خشک نکوبیده ام به راه

لیکن کسی ز راه مدد کاری

دستم اگر گرفت فریب سراب بود


خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید:

کندی نهفته داشت شب رنج من به دل

اما به کار روز نشاطم شتاب داد


ابادی ام ملول شد از صحبت زوال

بانگ سرور در دلم افسرد کز نخست

تصویر جغد زیب تن این خراب بود


سهراب سپهری



نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 توسط دریا| |



لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام، مستم.

باز میلرزد ، دلم، دستم.

باز گویی در جهان دیگری هستم.

های!نخراشی بغفلت گونه ام را ، تیغ!

های، نپریشی صفای زلفکم را، دست

و آبرویم را نریزی ، دل!

-این نخورده مست-

لحظه ی دیدار نزدیک است

                                      "اخوان ثالث"

نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391 توسط سپیده| |

لحظه

صدای پای تو که می روی

و

صدای پای مرگ که می اید

دیگر چیزی را نمی شنوم

حسین پناهی

نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391 توسط دریا| |

من در اين تاريكي
فكر يك بره روشن هستم
كه بيايد علف خستگي‌ام را بچرد.

من در اين تاريكي
امتداد تر بازوهايم را
زير باراني مي‌بينم
كه دعاهاي نخستين بشر را تر كرد.

من در اين تاريكي
درگشودم به چمن‌هاي قديم،
به طلايي‌هايي، كه به ديوار اساطير تماشا كرديم.

من در اين تاريكي
ريشه‌ها را ديدم
و براي بته نورس مرگ، آب را معني كردم.

                                         " سهراب سپهری "

نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391 توسط مسعود| |

تنها در بی چراغی شب ها می رفتم

دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود

همه ی ستاره هایم به تاریکی رفته بود

مشت من ساقه ی خشک تپش ها را می فشرد

لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود.

تنها می رفتم می شنوی؟ تنها.

من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم

ایینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند

درها عبور غمناک مرا می جستند

و من می رفتم می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم

ناگهان تو از بیراهه ی لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی

صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در امیخت:

همه ی تپش هایم از ان تو باد

چهره ی به شب پیوسته

همه ی تپش هایم.

من از برگزیر سرد ستاره ها گذشته ام

تا در خط های عصیانی پیکرت شعله ی گمشده را بربایم

دستم را به سراسر شب کشیدم

زمزمه ی نیایش در بیداری انگشتانم تراوید

خوشه ی فضا را فشردم

قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید

و سرانجام

در اهنگ مه الود نیایش ترا گم کردم

میان ما سرگردانی بیابان هاست

بی چراغی شب ها بستر خاکی غربت ها فراموشی اتش هاست

میان ما هزار و یک شب جست و جو هاست


نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391 توسط دریا| |

 

آن کلاغي که پريد

از فراز سر ما

و فرو رفت در انديشهء آشفتهء ابري ولگرد

و صدايش همچون نيزهء کوتاهي . پهناي افق را پيمود

خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

همه ميدانند

همه ميدانند

که من و تو از آن روزنهء سرد عبوس

باغ را ديديم

و از آن شاخهء بازيگر دور از دست

سيب را چيديم

همه ميترسند

همه ميترسند ، اما من وتو

به چراغ و آب و آينه پيوستيم

و نترسيديم

سخن از پيوند سست دو نام

و همآغوشي در اوراق کهنهء يک دفتر نيست

سخن از گيسوي خوشبخت منست

با شقايق هاي سوختهء بوسهء تو

و صميميت تن هامان ، در طراري

و درخشيدن عريانمان

مثل فلس ماهي ها در آب

سخن از زندگي نقره اي آوازيست

که سحر گاهان فوارهء کوچک ميخواند

مادر آن جنگل سبزسيال

شبي از خرگوشان وحشي

و در آن درياي مضطرب خونسرد

از صدف هاي پر از مرواريد

و در آن کوه غريب فاتح

از عقابان وان پرسيديم

که چه بايد کرد

همه ميدانند

همه ميدانند

ما به خواب سرد و ساکت سيمرغان ، ره يافته ايم

ما حقيقت را در باغچه پيدا کرديم

در نگاه شرم آگين گلي گمنام

و بقا را در يک لحظهء نامحدود

که دو خورشيد به هم خيره شدند

سخن از پچ پچ ترساني در ظلمت نيست

سخن از روزست و پنجره هاي باز

و هواي تازه

و اجاقي که در آن اشياء بيهده ميسوزند

و زميني که ز کشتي ديگر بارور است

و تولد و تکامل و غرور

سخن از دستان عاشق ماست

که پلي از پيغام عطر و نور و نسيم

بر فراز شبها ساخته اند

به چمنزار بيا

به چمنزار بزرگ

و صدايم کن ، از پشت نفس هاي گل ابريشم

همچنان آهو که جفتش را

پرده ها از بغضي پنهاني سرشارند

و کبوترهاي معصوم

از بلندي هاي برج سپيد خود

به زمين مينگرند

               " فروغ فرخ زاد "

نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391 توسط مسعود| |

 

                                            دیدار به قیامت

ما رفتیم و دل شما را شکستیم همین


 

پ.ن: ۱۹فروردین یادآور سالمرگ استاد صادق هدایت ، تسلیت باد.
نوشته شده در شنبه 19 فروردین1391 توسط مسعود| |

شب است و تاریکی

            >>وحشت از  تاریکیِ شب و تنهایی <<

شب است و تاریکی

            می‌نگرم به آسمان

                        >>به عمق زیبایی آسمان و  ستارگانش می اندیشم!<<

شگفتا

کدام را باور کنم!!

کدام را باورِ وجود کنم!!

         - وحشت ملموسِ از تاریکی پیش رو!

         - زیبایی دست نایافتنی آسمان شب و ستارگانش!!

            آسمان شب زیباست! می بینمش، زیباست!

            لیک وحشت آن دارم؛نکند زیبایی آسمان شب حاصل تاریکی شب باشد؟!

سبب چیست که به این سان گرفتارم!

شب است و تاریکی و زیبایی آسمان....

نوشته شده در شنبه 19 فروردین1391 توسط مسلم| |

بر آن فانوس كه ش دستي نيفروخت

بر آن دوكي كه بر رف بي صدا ماند

بر آن آئينة زنگار بسته

بر آن گهواره كه ش دستي نجنباند

بر آن حلقه كه كس بر در نكوبيد

بر آن در كه ش كسي نگشود ديگر

بر آن پله كه بر جا مانده خاموش

كسش ننهاده ديري پاي بر سر ـ

بهار منتظر بي مصرف افتاد!

به هر بامي درنگي كرد و بگذشت

به هر كوئي صدائي كرد و استاد

ولي نامد جواب از قريه، نز دشت.

نه دود از كومه ئي برخاست در ده

نه چوپاني به صحرا دم به ني داد

نه گل روئيد، نه زنبور پر زد

نه مرغ كدخدا برداشت فرياد.

به صد اميد آمد، رفت نوميد

بهار ـ آري بر او نگشود كس در.

درين ويران به رويش كس نخنديد

كسي تاجي ز گل ننهاد بر سر.

كسي از كومه سر بيرون نياورد

نه مرغ از لانه، نه دود از اجاقي.

هوا با ضربه هاي دف نجنبيد

گل خودروي بر نامد ز باغي.

نه آدم ها، نه گاوآهن، نه اسبان

نه زن، نه بچه . . . ده خاموش، خاموش.

نه كبكنجير مي خواند به دره

نه بر پسته شكوفه مي زند جوش.

به هيچ ارابه ئي اسبي نبستند

سرود پتك آهنگر نيامد

كسي خيشي نبرد از ده به مزرع

سگ گله به عوعو در نيامد.

كسي پيدا نشد غمناك و خوشحال

كه پا بر جادة خلوت گذارد

كسي پيدا نشد در مقدم سال

كه شادان يا غمين آهي برآرد.

غروب روز اول ليك، تنها

درين خلوتگه غوكان مفلوك

به ياد آن حكايت ها كه رفته ست

ز عمق بركه يك دم ناله زد غوك . . .

بهار آمد، نبود اما حياتي

درين ويرانسراي محنت آور

بهار آمد، دريغا از نشاطي

كه شمع افروزد و بگشايدش در!

                                         احمد شاملو

نوشته شده در شنبه 19 فروردین1391 توسط مسلم| |

پنجره را به پهنای جهان می گشایم

جاده تهی است. درخت گرانبار شب است

ساقه نمی لرزد اب از رفتن خسته است: تو نیستی نوسان نیست

تو نیستی و تپیدن گردابی است

تو نیستی و غریو رود ها گویا نیست و دره ها ناخواناست

می ایی: شب از چهره برمی خیزد راز از هستی می پرد

می روی: چمن تاریک می شود جوشش چشمه می شکند

جشمانت را می بندی: ابهام به علف می پیچد

سیمای تو می وزد و اب بیدار می شود

می گذری و ایینه نفس می کشد

جاده تهی است تو باز نخواهی گشت و چشمم به راه تو نیست

پگاه دروگران از جاده ی روبرو سر می رسند:رسیدگی خوشه هایم را به رویا دیده اند

سهراب سپهری


نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391 توسط دریا| |

با سلام خدمت خوانندگان محترم و عزیز وبلاگمون...

با توجه به اینکه وبلاگ یک وبلاگ ادبی است دوست دارم شما عزیزان را با یکی از استادای ادبیات که یه مدتیه

ارادت خاصی بهشون پیدا کردم و منو به ادبیات علاقه مندتر کرده آشنا کنم.در واقع یه گریزی برای آشنایی با افراد بیشتر بزنم.

ایشان جناب آقای مسعود آلگونه هستند که با توجه به اینکه خودشون وبلاگی از نوشته های زیباشون دارن.خواستم یکی از نوشته های ایشان را در اینجا بنویسم تا شما هم با قلم این بزرگوار آشنا شید..

امیدوارم مورد پسند دوستای خوبم قرار بگیره....


به جوانی


دیشب دوباره بسترم بوی تو می داد
تکلیف های دفترم بوی تو می داد



آتش مرا می برد تا جاییکه حتی
هر ذره ی خاکسترم بوی تو می داد



پرواز کردم با تو تا مرزی که آنجا
اندیشه ی بال و پرم بوی تو می داد



تا آمدی در چشمهایم مثل باران
دیدم که چشمان ترم بوی تو می داد



کولی شدم با کاسه ای از عشق گشتم
این خواهش در به درم بوی تو می داد



شیطان مرا از نسل خود میخواند دیشب
از بس تمام پیکرم بوی تو می داد



از بس که غرق با تو بودن بود دیشب

دیشب تمام باورم بوی تو می داد

نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391 توسط سپیده| |

بت شکن آمد و با تیشه به باور زد و رفت

مثل برق آمد و بر ریشۀ آذر زد و رفت...



سینهاش شعلۀ آتشکدهها بود و شبی

آتش آورد و در اندیشۀ اخگر زد و رفت



از تبارِ تبـر، از تیرۀ سرسبزان بود!

بوسه بر پیکرِ شمشادِ تناور زد و رفت



در تبِ ماندن و رفتن پرِ پرواز نداشت

چون پری بود که در آینه پرپر زد و رفت



کوچهها را پس از او بوسۀ باران پُر کرد

بر سرِ مردمِ بارانزده تندر زد و رفت



پیچشِ تُردِ تنش وسوسهای دیگر بود

عشق را مثلِ گره بر تنِ شبدر زد و رفت



چشم در چشمِ زمین دوخت از آن سوی غروب

چشمکی از سرِ تردید به اختر زد و رفت



رفت اما تپش این من و دل جا ماندیم

تیر بر بال دلم مثل کبوتر زد و رفت


                                   مسعود آلگونه

نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391 توسط سپیده| |



حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو ظاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می تواستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
نگار صدای شیون می آید
گوش کن
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
ما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
نی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگیر نوشت
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که بی نهایت بار درنامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می آید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را

کسی را دوست می دارم


                                                   حسین پناهی


نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391 توسط سپیده| |

به دیدارم بیا هرشب

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند

دلم تنگ است

بیا ای روشن ای روشن تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها

دلم تنگ است

بیا بنگر چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها

واین نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

شب افتاده است و من تنها و تاریکم

و در ایوان من دیریست

در خوابند

پرستوها و ماهی ها و  آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من

بیا ای یاد مهتابی

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391 توسط دریا| |

حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳″
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

“جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق”
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1390 توسط دریا| |

 

عيد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم
گردي نسترديم و غباري نستانديم
ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بيدلي آن را زدر خانه برآنديم
هر جا گذري غلغله ي شادي و شور است
ما آتش اندوه به آبي ننشانديم
آفاق پر از پيك و پيام است، ولي ما
پيكي ندوانديم و پيامي نرسانديم
احباب كهن را نه يكي نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يكي بوسه ستانديم
من دانم و غمگين دلت، اي خسته كبوتر
سالي سپري گشت و ترا ما نپرانديم
صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ زجويي نجهانديم
ماننده افسونزدگان، ره به حقيقت
بستيم و جز افسانه ي بيهوده نخوانديم
از نه خم گردون بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم يك زاويه مانديم
طوفان بتكاند مگر "اميد" كه صد بار
عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم

                                 " مهدی اخوان ثالث "

پ.ن:پیام نوروز این است؛دوست داشته باشیدو زندگی کنید،زمان همیشه از آن شما نیست...
نوروزتان فرخنده باد...

نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1390 توسط مسعود| |

لحظه ی دیدار نزدیکست

باز من دیوانه ام،مستم

باز میلرزد دلم،دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!

های! نپریشی صفای زلفکم را، دست!

و آبرویم را نریزی، دل!

لحظه ی دیدار نزدیکست۰

                                                                                اخوان ثالث

نوشته شده در شنبه 27 اسفند1390 توسط دریا| |

 ای نسیم رهگذر به ما بگو

این جوانه های باغ زندگی

این شکوفه های عشق

از سموم وحشی کدام شوره زار

رفته رفته خار می شوند؟

این کبوتران برج دوستی

از غبار جادوی کدام کهکشان

گرگهای هار می شوند

                          فریدون مشیری

نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390 توسط دریا| |

 

دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال
و در جنوب ترین جنوب
همیشه در همه جا
آه ؛ با که بتوان گفت
که بود با من و
پیوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی ...

ـ دگر کافی ست

                 " حمید مصدق "

پ.ن:تقدیم به او که خاطره اش همیشه در خاطرم جاریست...

نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390 توسط مسعود| |

 

به ساعت نگاه میکنم

حدود سه نصف شب است

چشم می بندم که مبادا چشمانت را

از یاد برده باشم

و طبق عادت کنار پنجره میروم

سوسوی چند چراغ مهربان

و سایه کشدار شبگردان خمیده

و خاکستری گسترده بر حاشیه ها

و صدای هیجان انگیز چند سگ

و بانگ آسمانی چند خروس

از شوق به هوا می پَرم چون کودکیم

و خوشحال که هنوز

معمای سبز رودخانه از دور

برایم حل نشده است

آری از شوق به هوا میپرم

و خوب میدانم

سال هاست که مرده ام

                     " حسین پناهی "

 

نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1390 توسط مسعود| |

 

با قلم مي‌گويم:

       - اي همزاد، اي همراه،

                      اي هم سرنوشت

هر دومان حيران بازي‌هاي دوران‌هاي زشت.

شعرهايم را نوشتي

              دست‌خوش؛

اشك‌هايم را كجا خواهي نوشت؟

                               " فریدون مشیری "

پ.ن:تقدیم به او که خاطره اش همیشه در خاطرم جاریست...

نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390 توسط مسعود| |

گوش كن، دور ترین مرغ جهان می خواند.

شب سلیس است، و یكدست، و باز.

شمعدانی ها

و صدادارترین شاخه فصل،‌ماه را می شنوند.

***

پلكان جلو ساختمان،

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم،

***

گوش كن، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.

چشم تو زینت تاریكی نیست.

پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بیا.

و بیا تا جایی، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی كلوخی بنشنید با تو

و مزامیر شب اندام ترا، مثل یك قطعه آواز به خود جذب كنند.

پارسایی است در آنجا كه ترا خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است كه از حادثه عشق تر است.

                                                                    " سهراب سپهری "

نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1390 توسط مسعود| |

 

فروغ فرخ زاد

زندگی شاید آن لحظه مسدودی است
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد ...
ودر این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت ...
در اتاقی که به اندازه یک تنهایی است ...
دل من
که به اندازه یک عشق است ...
به بهانه ساده خوشبختی خود می نگرد !
به زوال گل ها در گلدان
به درختی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای ...
به آواز قناری ها
که به اندازه یک پنجره می خوانند
آه !
سهم من این است
سهم من این است
سهم من آسمانی است که
آویختن پرده ای آن را از من می گیرد ...
                                                  " فروغ فرخ زاد "
 
پ.ن: ۲۴ بهمن یادآور سالمرگ استاد فروغ فرخ زاد تسلیت باد.
نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1390 توسط مسعود| |

 

“… دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی، اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیش‌تر از غریزه آب می‌خورد و هر‌چه از غریزه سرزند بی‌ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و‌ تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می‌یابد…”

 

“… عشق با شناسنامه بی‌ارتباط نیست و گذر فصل‌ها و عبور سال‌ها بر آن اثر می‌گذارد. اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می‌کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست…”

 

“… علی‌ گفته‌ است‌ که‌: “گروهی‌ بهشت‌ می‌جویند، اینان‌ سود‌جویان‌اند و طماع‌، گروهی‌ از دوزخ‌ بیم‌ دارند و اینان‌ عاجزند و ترسو، و گروهی‌ بی‌طمع‌ بهشت‌ و بی‌بیم‌ دوزخ‌اش‌ می‌خواهند عشق‌ بورزند، و اینان‌ آزادگان‌اند و آزاد”. عشق‌ چرا؟ عشق‌ تنها کار بی‌چرای‌ عالم‌ است‌، چه‌، آفرینش‌ بدان‌ پایان‌ می‌گیرد، نقش‌ مقصود در کارگاه‌ هستی‌ اوست‌. او یک‌ فعل‌ بی‌برای‌ است‌. غایت‌ همه‌ غایات‌ عالم‌ “برای‌” نمی‌تواند داشت‌…”

 

“… آری‌، در این‌ بازار، سوداگری‌ را شیوه‌ای‌ دیگر است‌، و کسی‌ فهم‌ کند که‌ سودازده‌ باشد و گرفتار موج‌ سودا، که‌ همسایه‌ی‌ دیوار به‌ دیوار جنون‌ است‌! و چه‌ می‌گویم‌؟ جنون همسایه آرام و عاقل این دیوانه‌ی ناآرام خطرناک است که در کوه خاره می‌افتد و مثل موم‌ نرم‌اش‌ می‌کند، و در برج‌ پولاد می‌گیرد و شمع‌ بیزارش‌ می‌سازد. و وای‌ که‌ چه‌ شورانگیز و عظیم‌ است‌ عشق‌ و ایمان‌! و دریغ‌ که‌ فهم‌های‌ خو کرده‌ به‌ اندک‌ها و آلوده‌ به‌ پلیدی‌ها، آن‌ را به‌ زن‌ و هوس‌ و پستی‌ شهوت‌ و پلیدی‌ زر و دنائت‌ زور و… و بالاخره‌ به‌ دنیا و به‌ زندگی‌اش‌ آغشته‌اند! و دریغ‌! و دریغ‌ که‌ کسی‌ در همه‌‌ی عالم‌ نمی‌داند که چه می‌گویم؟ که این عشق که در من افتاده است نه از آنهاست که آدمیان می‌شناسند. که‌ آدمیان‌ عشق‌ را می‌شناسند و عشق‌ زن‌ را و عشق‌ زر را و عشق‌ جاه‌ را و از این‌گونه‌… و آنچه با من است، نه، آنچه من‌ با اویم‌، با این‌ رنگ‌ها بیگانه‌ است‌، عشقی‌ است‌ به‌ معشوقی‌ که‌ از آدمیان‌ است‌… اما… افسوس‌ که‌… نیست‌!

 

معشوق‌ من‌ چنان‌ لطیف‌ است‌ که‌ خود را به‌ “بودن‌” نیالوده‌ است،‌ که‌ اگر جامه‌ی‌ وجود بر تن‌ می‌کرد، نه‌ معشوق‌ من‌ بود.

معشوق‌ من‌، رزاس من‌، موعود بکت‌، “گودو”‌ی بکت‌ است‌، منتظری‌ که‌ هیچ‌ گاه‌ نمی‌رسد! انتظاری‌ که‌ همواره‌ پس‌ از مرگ‌ پایان‌ می‌گیرد، چنان‌ که‌ این‌ عشق‌ نیز… هم‌!…”

 

عشق و ایمان در اوج پروازش از سطح ستایشها میگذرد و معشوق در انتهای صعودش در چشم عاشق سراپا غرقه سرزنش میشود و این هنگامی است که دوست استحقاق بخشوده شدنش را در چشم دوست از دست میدهد.

دلی که از شرکت در رنج و غم دوست غذا می‌گیرد عشقی می‌پروراند که از آنچه با خوشبختی و لذتی که از دوست می‌برد پدید می‌آید بسیار عمیق‌تر و پر اخلاص‌تر است.

“… اگر عشق را بخواهند با حرکت بیان کنند ، این حرکت چگونه است ؟ پروانه از دیرباز به ما آموخته است.کعبه،نقطه عشق است و تو یک نقطه پرگاری و در این دایره سرگردان!…”

“…عشق نیرو و حرارتی است که از کالری‌ها و پروتئینی که وارد بدن من می‌شود زائیده نمی‌شود. یک منبع نمی‌دانمی‌دارد که تمام وجود مرا ملتهب می‌کند و می‌گدازد و حتی به نفی خویش وادار می‌کند…”

 
 
“…اگر عشق از انسان گرفته شود، وی به صورت یک موجود منفرد و منجمدی در می‌آید که فقط به درد دستگاه‌های تولیدی می‌خورد…”
 
 
“…عشق، مرگ و شکست… در زیر این ضربات است که انسان گاه برای نخستین بار نگاههایش که همواره در غیرخود و بیرون از خود مشغول است به خود بازمی‌گردد…”
 
 
“…کسی که عشق را نفهمد اگر هم به میزانی قدرت علمی‌اش قوی بشود، که زندانبان طبیعت گردد و حتی طبیعت را اسیر خودش کند باز به اندازه یک حیوان اسیر خودش خواهد بود…”
 
“…مگر نه عشق تنها با اشک سخن می‌گوید ؟…”
 
                                       " دکتر علی شریعتی "
نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن1390 توسط مسعود| |


فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود
و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی
زن و مرد و جوان و پیر
...همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای
و با زنجیر
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود
تا زنجیر
ندانستیم
ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم
چنین می گفت
فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری
بر او رازی نوشته است ، هرکس طاق هر کس جفت
چنین می گفت چندین بار
صدا ، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت
و ما چیزی نمی گفتیم
و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم
پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شک و پرسش ایستاده بود
و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی
و حتی در نگه مان نیز خاموشی
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبی که لعنت از مهتاب می بارید
و پاهامان ورم می کرد و می خارید
یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود ، لعنت کرد گوشش را
و نالان گفت :‌ باید رفت
و ما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز
باید رفت
و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود
یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آنرویم بگرداند
و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم
و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم
هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار
چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
و ما بی تاب
لبش را با زبان تر کرد ما نیز آنچنان کردیم
و ساکت ماند
نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند
دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم
بخوان !‌ او همچنان خاموش
برای ما بخوان ! خیره به ما ساکت نگا می کرد
پس از لختی
در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد
فرود آمد ، گرفتیمش که پنداری که می افتاد
نشاندیمش
بدست ما و دست خویش لعنت کرد
چه خواندی ، هان ؟
مکید آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آنرویم بگرداند
نشستیم
و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم
و شب شط علیلی بود
 
                       "مهدی اخوان ثالث"
نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن1390 توسط مسعود| |